یا لطیف
چند روزی میشه
که واسه وب لاگ مطلب می نویسم اما بی خیال میشم
تا این که بالاخره تصمیم گرفتم اینا رو بنویسم
این که چرا یه
روز حالم خوبه ،یه روز حالم بده،یه روز دنیا برام
زیباست ،یه روز
خیلی زشته،نه اشتباه نشه نمیگم همیشه باید
همه چی درست
و خوب باشه یا
به قولی همیشه همه چی آروم باشه.
خیلی خواستم
وتلاش کردم بی خیال باشم ،بی خیال سختی ها ،مشکلات،
نا سازگاری روز
و روزگار و آدمها،بی خیال این که من و امثال من یعنی نسل
سوم یا همون نسل
سوخته ایم.
اما خدایی سخته
نمیشه بی خیال شد،فقط زمانی میتونی بی خیال بشی که دیگه
زندگی نکنی ،سرت
رو بذاری و راحت بمیری.........................
چون وقتی باشی و
بخوایی زندگی کنی باید همه این مشکلات رو ببینی،درک کنی،
حالا یا باهاشون
کنار بیایی،یا مبارزه کنی و حقت رو بگیری،یا بزنی
به رگ بی خیالی و
بگی هر چه باد آباد!!!
یه وقتایی که
خیلی حالم بد میشه با خودم فکر می کنم میگم به فرض که
زندگی خوبی داشتیم،تلاش کردیم و به همه چیزای
خوب رسیدیم،به فرض که
اطرافت پر آدمهایی بود که تو رو احساسات تو
،نیازهات ،رو درک کردن،
خلاصه همه چی
اوکی بود................
آخرش چی ؟به کجا
می خواهیم برسیم؟
شاید بهشت و
جهنمی هم نبود که بخوایی بعد تحمل عذابهای جهنم آخر بری بهشت!
اون وقت این همه
تلاش،این همه سختی،این همه درد و رنج و غصه یعنی چی؟
وقتی توی این
دنیا که میگن همه جوره باید از زندگی در آن لذت ببری ،
خوش باشی ،زندگی
خوبی واسه خودت و اطرافیانت فراهم کنی،
اما اینا انگار
واسه بقیه هست غیر تو.........
همه دوران های
زندگیم رو که نگاه می کنم می بینم از بچگی که چیزی نفهمیدم
خوشی و لذت های
دوران کودکیم خلاصه شد در چند تا اسباب بازی و چند
تا بازی کودکانه
با دوستای اون دوران..............
دوران نوجوانی و
شور اون دوران خلاصه شد توی امر و نهی بزرگتر ها
این کار و بکن
اون کار و نکن................
دوران جوانی هم که با این که بزرگ شدی و باید
مستقل باشی واسه هر کار باید
س.ج بشی!!!!
من که معنی جبر
و اختیار رو همون موقع هم که توی مدرسه و درس معارف بهمون یاد
دادن درک
نکردم،چون می دیدم میگن انسان موجودی مختار است،
برای انجام هر
کاری اختیار دارد وتوجیه ان هم این بود که اگر انسان اختیار
نداشته باشد پس
بحث پاداش و مجازات بی معنی خواهد بود!!!!!!
اما واسه من که
اختیار مفهومی ندارد،
شاید از اونجا
که من دخترم،توی ایران زندگی می کنم،باید مفهوم اختیار
این گونه برایم باشد.
رفتیم توی بحث
تفاوتهای زندگی دختر و پسر توی ایران
یه پسر می تونه
هر طور دوست داره زنگی کنه،لباس بپوشه،تا ساعت 3 صبح
بیرون باشه ،هر
وقت خواست هر جا دوست داشت،با هر کس دلش خواست
بره و خوش
بگذرونه،پول خرج کنه هرجور دوست داره،
اما یه دختر هر
کدوم از اینا که گفتم اگه انجام بده هزار جور حرف و وصله
نا جور بهش می
چسبونن!تازه اگه بتونه !
اینها فقط واسه
دخترا اشکال داره.
حالم از زندگی
تو ی ایران ،با این آدمهای خودخواه به هم می خوره
دوست دارم از
این کشور برم،غربت و آدمهای غریبه و تنهایی رو به
همه این با هم
بودن های دیونه کننده ترجیح میدم.
به دنیا اومدن و
مرگ که دست خود ما نیست (به جز بحث خود کشی)
زندگی هم که
میگن به اختیار خودمونه اما من اختیاری ندیدم.
یه جورایی حس می
کنم زندگیم بیهوده تلف شده،و اون طور که باید از زندگی
نه لذت بردم ،نه
لذت می برم.
کی قراره اون
طوری که دوست داریم زندگی کنیم،بدون دلهره این که
کاری که انجام
میدیم خدای نکرده باب میل مردم نباشه،
خسته شدم این
قدر جوری زندگی کردم که مردم دوست دارن،که دیگران می خوان
چیزی پوشیدیم که
بقیه دوست دارن،جایی رفتم که بقیه تائید کردن،
حرفی زدم که
بقیه خوششون بیاد،
چقدر گریه هامو
پنهان کردم که بقیه اشکامو نبینن که نگن چرا؟
چقدر الکی
خندیدم که دیگران ناراحت نشن،چقدر رو ی همه خواسته ها م پا
گذاشتم،از همه
چیزایی که دلم خواست به خاطر اطرافیانم چشم پوشیدم،
چقدر خودم و
خواسته هام رو فدای خواسته های دیگران کردم
دیگه خودم خسته
شدم،الان که یه جورایی درام رویه زندگیم رو عوض می کنم
خیلی ها توقع ندارن
و انگار براشون گرون تموم میشه!!!!
یه وقتایی به
پوچی میرسم،به بیهوده بودن،کلافه میشم،کلاف سر درگم میشم
کاش میشد همه
اون چیزی که توی دلم هست میگفتم
همه اون افکاری
که ذهنم رو مثه یه خیابون شلوغ کرده،
و دلی که بیشتر
از اون که آروم باشه طوفانیه!!
نمیخوام نا شکری
کنم،نمی خوام شاکی باشم،
خدا خودش بهتر
میدونه که تو ی دلم چی میگذره،
میدونم که نمی
تونم شاکر نعمتهاش باشم،اما با همه اینا این حرفا روی دلم
سنگینی می کنه!
پ.ن1:اگه حرفام
درسته یا غلطه،یا هر نظری دارین آماده شنیدن
هستم.
پ.ن2:ببخشید که
پر حرفی کردم ،شایدم با حرفام ناراحتتون کردم.
پ.ن3:همون دوستی
که پست قبلیم واسه اون بود و خیلی هم دوستش دارم
توی این مدت
واقعا همراهم بوده و تنهام نذاشته ازش ممنونم.شاید این که
تحمل
می کنم یه بخش بزرگیش به خاطر این دوست مهربونه.